13

تیر

1405


اجتماعی

13 تیر 1405 11:21 0 کامنت

مغز، آینده را چگونه ارزش‌گذاری می‌کند؟

یکی از مفاهیم مهم در روانشناسی تصمیم‌گیری، "تنزیل زمانی" است پدیده‌ای که بر اساس آن، انسان‌ها معمولا ارزش پاداش‌های آینده را کمتر از پاداش‌های فوری برآورد می‌کنند. اگر به فردی پیشنهاد شود امروز مبلغی مشخص دریافت کند یا چند ماه بعد مبلغ بیشتری بگیرد، بسیاری گزینه نخست را انتخاب می‌کنند. سال‌ها این رفتار به عنوان ضعف در کنترل تکانه یا کمبود خودکنترلی تفسیر می‌شد، اما پژوهش‌ های جدید تصویری پیچیده‌تر ارائه می‌کنند. بررسی انجام‌شده در ۶۱ کشور نشان داد اصل این گرایش تقریبا در همه جوامع وجود دارد، اما شدت آن تابع شرایط اقتصادی و اجتماعی است. کشورهایی که ثبات اقتصادی، تورم پایین‌تر و امنیت مالی بیشتری دارند، به طور متوسط نرخ کمتری از این نوع تصمیم‌گیری کوتاه‌ مدت را نشان می‌دهند، در حالی که افزایش نابرابری و نااطمینانی اقتصادی با افزایش این گرایش همراه است. از دیدگاه علوم اعصاب، مغز هنگام تصمیم‌گیری صرفا میزان سود را محاسبه نمی‌کند و احتمال تحقق آن را نیز می‌سنجد. هرچه آینده نامطمئن ‌تر باشد، ارزش ذهنی آن کاهش می‌یابد. به بیان دیگر، وقتی تجربه‌های مکرر زندگی به فرد می‌آموزد که برنامه‌های بلندمدت بارها به دلیل بحران‌های اقتصادی، تغییر قیمت‌ها یا ناامنی شغلی بر هم خورده‌اند، مغز به تدریج یاد می‌گیرد که امروز را واقعی‌تر از فردا بداند. بنابراین انتخاب پاداش فوری بازتاب نوعی سازگاری روانشناختی با محیطی است که آینده در آن کمتر قابل پیش ‌بینی به نظر می‌رسد.

فقر و افق زمانی کوتاه

روانشناسان در سال‌های اخیر توجه ویژه‌ای به مفهوم "کمیابی" داشته‌اند وضعیتی که در آن ذهن، به دلیل درگیری مداوم با نیازهای فوری، منابع شناختی کمتری برای برنامه‌ریزی بلندمدت در اختیار دارد. هنگامی که بخش عمده انرژی روانی صرف نگرانی درباره هزینه مسکن، خوراک، درمان یا حفظ شغل می‌شود، ظرفیت ذهن برای اندیشیدن به آینده کاهش می‌یابد. در چنین شرایطی آینده نه به عنوان فرصتی برای رشد، بلکه به عنوان منبعی از ابهام تجربه می‌شود. جالب آنکه پژوهش جهانی منتشرشده در نیچر هیومن بیهیویر نشان داد تفاوت اصلی میان افراد فقیر و ثروتمند، صرفا درآمد شخصی نیست و کیفیت محیط اقتصادی و میزان نابرابری جامعه نقش پررنگ‌تری در شکل‌دهی این تصمیم‌ها دارد. حتی در میان افراد با درآمد مناسب، زندگی در اقتصادی بی‌ثبات می‌تواند تمایل به انتخاب‌های کوتاه‌مدت را افزایش دهد. به همین دلیل، رفتارهایی مانند کاهش پس ‌انداز، افزایش مصرف آنی یا بی‌میلی به سرمایه‌گذاری بلندمدت را نمی‌توان تنها با ویژگی‌های فردی توضیح داد.

از دست رفتن توان برنامه‌ریزی

یکی از یافته‌های مهم روانشناسی شناختی در سال‌های اخیر این است که تصمیم‌گیری بلندمدت، انرژی ذهنی قابل‌توجهی می‌طلبد. مغز برای آنکه بتواند میان لذت فوری و منفعت آینده یکی را برگزیند، باید پیامدهای احتمالی را پیش‌بینی، ریسک‌ها را ارزیابی و هیجان‌های لحظه‌ای را تنظیم کند. این فرایند عمدتاً به عملکرد قشر پیش‌پیشانی مغز وابسته است؛ بخشی که در شرایط استرس مزمن، فشارهای اقتصادی و خستگی روانی کارایی خود را تا اندازه‌ای از دست می‌دهد. به همین دلیل، فردی که ماه‌ها یا سال‌ها با نگرانی‌های مالی، ناامنی شغلی، بدهی یا بی‌ثباتی معیشتی زندگی کرده است، الزاما به دلیل ضعف شخصیت تصمیم‌های کوتاه‌مدت نمی‌گیرد و ممکن است مغز او در اثر فشار مداوم، ظرفیت کمتری برای آینده‌نگری داشته باشد. برآوردهای سازمان جهانی بهداشت نشان می‌دهد اختلال‌های مرتبط با اضطراب و افسردگی، که اغلب با استرس‌های اقتصادی و اجتماعی تشدید می‌شوند، سالانه میلیاردها روز کاری را در جهان از بین می‌برند و زیانی بیش از یک تریلیون دلار به اقتصاد جهانی وارد می‌کنند. این ارقام تنها به کاهش بهره‌وری اشاره دارند؛ در حالی که هزینه‌های روان‌شناختی این وضعیت بسیار گسترده‌تر است. فرسودگی ذهنی، دامنه توجه را کوچک‌تر می‌کند و افق زمانی تصمیم‌گیری را به «امروز» محدود می‌سازد. انسانی که هر روز برای حل بحران‌های فوری می‌جنگد، کمتر می‌تواند برای پنج یا ده سال آینده برنامه‌ریزی کند. در چنین شرایطی، توصیه‌های ساده‌ای مانند «بیشتر پس‌انداز کن»، «به آینده فکر کن» یا «صبور باش» اغلب کارآمد نیستند، زیرا ظرفیت روانی لازم برای اجرای این توصیه‌ها پیش‌تر تحت فشار ساختارهای زندگی روزمره فرسوده شده است.

چرا توصیه‌های فردگرایانه کافی نیستند؟

در سال‌های گذشته، بخش بزرگی از ادبیات موفقیت و حتی برخی برنامه‌های آموزشی، مسئولیت آینده‌نگری را تقریبا به طور کامل بر دوش فرد گذاشته‌اند. اگر کسی پس‌انداز نمی‌کند، اگر ترک اعتیاد برایش دشوار است، اگر رژیم غذایی خود را ادامه نمی‌دهد یا تحصیلاتش را نیمه‌کاره رها می‌کند، معمولا گفته می‌شود که باید اراده بیشتری داشته باشد یا مهارت‌های خودکنترلی را تقویت کند. بدون تردید، ویژگی‌های فردی اهمیت دارند؛ اما پژوهش ‌های جدید نشان می‌دهند این توضیح، تنها بخشی از واقعیت را آشکار می‌کند. علوم اعصاب و روانشناسی اجتماعی امروز بر این نکته تاکید دارند که رفتار انسان در خلا شکل نمی‌گیرد. امنیت شغلی، کیفیت آموزش، دسترسی به خدمات سلامت، امکان برخورداری از حمایت اجتماعی، ثبات اقتصادی و احساس پیش‌‌بینی‌‌پذیری آینده، همگی بر نحوه تصمیم‌‌گیری اثر می‌گذارند. جامعه‌ای که بخش بزرگی از شهروندانش هر روز با نااطمینانی روبه‌رو هستند، نمی‌تواند تنها با توصیه‌های اخلاقی یا انگیزشی، رفتارهای بلندمدت را گسترش دهد. اگر ساختارهای اجتماعی، آینده را بی‌ثبات و نامطمئن نشان دهند، مغز نیز آینده را کم‌ارزش‌تر ارزیابی خواهد کرد. از این منظر، مسئولیت آینده‌نگری صرفا بر عهده افراد نیست کیفیت محیط اجتماعی نیز در شکل‌گیری این توانایی سهم تعیین‌کننده‌ای دارد. هر اندازه امکان پیش‌بینی آینده بیشتر باشد، تصمیم‌های آینده‌نگر نیز طبیعی‌تر و فراگیرتر خواهد بود.

آینده، یک احساس جمعی است

در روانشناسی، امید نوعی ارزیابی شناختی از امکان تحقق آینده است. انسان زمانی برای فردا برنامه‌ریزی می‌کند که باور داشته باشد میان تلاش امروز و نتیجه فردا رابطه‌ای نسبتا پایدار وجود دارد. اگر این پیوند بارها بر اثر بحران‌های اقتصادی، بی‌ثباتی بازار کار، تورم، کاهش قدرت خرید یا نااطمینانی اجتماعی گسسته شود، آنچه آسیب می‌بیند فقط انگیزه افراد نیست و اعتماد به آینده به‌عنوان یک منبع روانی مشترک فرسوده می‌شود. پژوهش‌های علوم اعصاب نشان می‌دهند مغز هنگام تصمیم‌گیری همواره بر اساس تجربه‌های گذشته، آینده را شبیه‌سازی می‌کند. اگر تجربه زیسته افراد مملو از رخدادهای پیش‌بینی‌ناپذیر باشد، این شبیه‌سازی نیز محتاط‌تر و کوتاه‌مدت‌تر خواهد شد. به همین دلیل، در جوامعی که امنیت اقتصادی و اجتماعی بیشتر است، مردم نه به دلیل فضیلت اخلاقی بیشتر، بلکه به دلیل قابل‌اعتمادتر بودن آینده، راحت‌تر سرمایه‌گذاری می‌کنند، تحصیلات بلندمدت را ادامه می‌دهند، سبک زندگی سالم‌تری برمی‌گزینند و برای سال‌های بعد برنامه می‌ریزند. در مقابل، هنگامی که آینده هر روز بیش از گذشته غیرقابل پیش‌بینی به نظر برسد، انتخاب‌های کوتاه‌مدت به رفتاری عقلانی برای سازگاری با محیط تبدیل می‌شود. این نگاه، قضاوت‌های ساده‌انگارانه درباره رفتار انسان را به چالش می‌کشد. شاید آنچه در ظاهر بی‌برنامگی یا «عجول بودن» خوانده می‌شود، در بسیاری از موارد پاسخی سازگارانه به محیطی باشد که وعده‌های بلندمدت آن بارها نقض شده است. در چنین وضعیتی، آینده دیگر فقط یک زمان نیست احساسی جمعی است که اگر تضعیف شود، پیامدهای آن در سلامت روان، کیفیت روابط، آموزش، اشتغال و حتی اعتماد اجتماعی آشکار خواهد شد. جامعه‌ای که شهروندانش نتوانند آینده را باور کنند، به‌تدریج ظرفیت برنامه‌ریزی بلندمدت خود را نیز از دست خواهد داد.

شاید مهم‌ترین پیام پژوهش‌های جدید این باشد که سلامت روان را نمی‌توان تنها در مرزهای مغز یا شخصیت افراد جستجو کرد. مغز انسان عضوی زیستی است، اما تصمیم‌های آن در دل شبکه‌ای از روابط اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی شکل می‌گیرد. وقتی شرایط زندگی امکان پیش‌بینی آینده را کاهش می‌دهد، انتخاب‌های کوتاه‌مدت افزایش می‌یابند نه به این دلیل که انسان‌ها ناگهان مسئولیت‌ناپذیر شده‌اند، بلکه محیط، محاسبات روانشناختی آنان را تغییر داده است.

این یافته‌ها، سیاست‌گذاری عمومی را نیز با پرسشی مهم روبه‌رو می‌کند: آیا می‌توان بدون کاهش نابرابری، تقویت امنیت شغلی، بهبود دسترسی به آموزش و خدمات سلامت و افزایش احساس ثبات، انتظار داشت مردم آینده‌نگرتر شوند؟ پاسخ پژوهش‌های اخیر چندان امیدوارکننده نیست. آموزش مهارت‌های فردی، مشاوره‌های روان‌شناختی و تقویت خودکنترلی ارزشمند هستند، اما زمانی بیشترین اثر را دارند که بر بستری از امنیت نسبی و اعتماد اجتماعی استوار شوند. در غیر این صورت، از افراد خواسته می‌شود با ابزارهایی محدود، بر پیامدهای شرایطی غلبه کنند که خود در شکل‌گیری آن نقشی نداشته‌اند.

روزنامه صبح ساحل

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

عزای عمومی برای پنج‌شنبه 18 تیرماه