21

تیر

1405


فرهنگی و هنری

29 خرداد 1402 08:22 0 کامنت
بخش کوتاهی از نمایش نامه ...
قسمت دوم:
صحنه ی چهارم : همان ها و دانیتسا
 
دانیتسا [ از در ِ سمتِ راست وارد می شود ] مادرم داشت با خانم مارینا حرف ها ی محرمانه می زد و به من گفت که بیایم این جا و تنهاشان بگذارم .[ خطاب به سرتا] روز به خیر!سرتا : روز به خیر! روز به خیر!یورم : می دانی، من هم نمی خواهم تو به حرف های من و آقای سرتا گوش بدهی . لطفا برو یک اتاق دیگر.دانیتسا[ خوشحال] اشکال ندارد بروم تو راهرو ؟یورم : برو ، تو را به خدا، برو!دانیتسا با خوشحالی به طرف راهرو می رود .صحنه ی پانزدهم ، یورم و سرتا یورم [ با قیافه ای گرفته در اتاق قدم می زند؛ می کوشد افکارش را که با ورود دانیتسا پاره شده بود دوباره متمرکز می کند] نکند خیال می کنی من بلد نیستم حرف بزنم ؟ بلدم و پاش که بیفتد حرف نزدن را هم بلدم .سرتا: بله ، بلدی ! یورم : و تازه اگر بعضی چیزها را هم بلد نباشم آن جا ، دربلگراد ، آدم های عاقل تر از من یادم می دهند که کِی حرف بزنم و کِی ساکت باشم .سرتا[ تا وقتی که یورم حرف می زد ، به فکر فرو رفته بود] صبر کن برادر... اجازه بده پیش از هر کاری واقع بین باشیم .... اول بگو ببینم رابطه ات با رئیس چطور است ؟یورم [ انگشت سبابه ی دست راستش را به انگشت سبابه ی دست چپش می زند ] این طور! عالی ! ... صبح که داشتم از میدان رد می شدم آقای رییس به من نزدیک شد ، دستش را طوری گذاشت روی شانه ام که انگار برادر تنی اش باشم و گفت ...سرتا: صبر کن.... صبرکن ... اول بگو ببینم چه طور شد هوای وکالت به کله ات زد ؟ تو که درآمدت از این معاملاتِ کوچک به مراتب بیش تر از حقوق یک وکیل مجلس است!یورم [ با احساسِ شرمندگی ] آخر... می دانی ... مسئله ی پول در کار نیست ... بلکه ... موضوع اعتماد مردم ... عزّت و ... و تازه ...
سرتا : خوب ؛ حالا دیگر روشن شدم . حالا می توانیم واقع بین باشیم . تو که می دانی یورم ، من در این جور کارها تخصص دارم .یورم می خواهد حرفی بزند اما سر تا ادامه می دهد .می دانم چه می خواهی بگویی: حتما می خواهی بگویی اگر متخصص بودم به جرم کسری صندوق به یک سال حبس محکوم نمی شدم.یورم :نه ، می خواستم حرف دیگری بزنم .سرتا: از قیافه ات پیداست همین را می خواستی بگویی. ولی برادر زندان رفتنم مطلب دیگری بود، مسئله ی تقدیر بود. برای هر کس ممکن است پیش بیاید. کسی هم از فردای خودش خبر ندارد . یک روز می بینی که صحیح و سالمی و اوضاعت رو به راه است ولی صبح روز بعد ، یک وقت گوشَت را می گیرند و به اتهام کسری صندوق روانه دادگاهت می کنند. البته تو که کاسبی نمی توانی کسری صندوق داشته باشی ولی اگر مثل من ، مامور وصول مالیات بودی ، آن وقت حالت را می پرسیدم....یورم : حق با توست !سرتا: تو خیال می کنی از این که « سرتای شماره ی دوهزار و چهارصد و سی و شش » صدایم می زنند دلخورم ؟ این شماره ی پرونده ای است که به موجب آن به یک سال حبس محکومم کردند. راستش برادر، همین شماره کمکم کرد که در زندگی به جایی برسم . خوب می دانی محال است در شهر ما اتفاقی بیفتد و سرتا در آن دست نداشته باشد ! تا بنا می شود در شهر دروغی پخش شود می آیند سراغ من ؛ تا بنا می شود یک جلسه ی سیاسی را بهم بزنند می روند سراغ کی ؟ باز سراغ سرتا! وقتی می خواهند در فهرست انتخابات دست ببرند باز سرتا را صدا می زنند . همین که می خواهند به جریان انتخابات اعتراض شود باز یاد سرتا می افتند ؛ غیر از این هایی که گفتم ، آن قدرخرده فرمایش های دیگر دارند که نگو : پخش شب نامه، اعلامیه ، شهادت دروغ ، عرض خیر مقدم به مقامات دولتی، تهیه مقاله و متن تلگرام برای اعتراض به خشونت و زورگویی و خرده فرمایش هایی از همین قبیل...
یورم : بله ، همین طور است که تو می گویی. درست به همین علت می خواهم با تو ...
سرتا: خودم می بینم که تو می خواهی با من باشی، ولی آیا من هم می خواهم با تو باشم ؟ مسئله این جاست ...
یورم : من که بهت گفتم ...
سرتا: مهم نیست که تو چی گفته باشی. این جا برادر، پای حساب و کتاب در میان است . مثلا تو در دستت شاه داری و من تک خال! خوب، حالا اگر می خواهی تو را سرِ جات بنشانم جوابم را با ورق بده .
یورم : جواب می دهم . چرا که ندهم ؟ ... فقط اشکال کار این جاست که سئوالت را نمی فهمم .
نویسنده : برانیسلاو نوشیچ نویسنده و طنزپرداز صربستانی
مترجم: سروژ استپانیان-ادامه دارد...
دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

فرودگاه‌های هرمزگان تا اطلاع ثانوی تعطیل شد