06

تیر

1405


سیاسی

17 خرداد 1405 08:33 0 کامنت

این برنامه‌ریزی‌ها بر برآوردهایی از آسیب‌پذیری حریف استوار بود؛ اما تحولات چندماه اخیر، شکاف عمیقی میان این انگاره‌ها و واقعیت‌های موجود را به تصویر کشید. در لایه سیاسی، تداوم ثبات و انتصاب رهبری جدید در 17 اسفند 1404، بطلان فرضیه «فروپاشی فردمحور» را به اثبات رساند. در لایه نظامی، پایداری شبکه‌های دفاعی و تداوم پاسخ‌های موشکی علی‌رغم برتری هوایی متجاوزان، نشان داد که مدل «تاب‌آوری توزیع‌شده» بر برتری تکنولوژیک موقت غلبه دارد. همزمان در لایه منطقه‌ای، فعال شدن مدل «وحدت میدان‌ها»، راهبرد جداسازی و انزوای ایران را با شکست مواجه کرد. مجموع این تضادها میان ادراکات راهبردی و واقعیت‌های عملیاتی، مسیر دستیابی به اهداف حداکثری را مسدود کرده و عملیات را به یک انسداد استراتژیک تبدیل کرد.

تقابل الگوی «فردمحوری» با واقعیت «نهادمندی»

تجاوز غیرقانونی آمریکا و رژیم صهیونیستی بر پایه این پیش‌فرض تدوین شد که ثبات حاکمیت ایران، ماهیتی کاملاً متمرکز بر شخص دارد و حذف رأس هرم قدرت، منجر به فروپاشی ساختار اداری و ایجاد خلأ در تصمیم‌گیری‌های راهبردی خواهد شد. با این حال، رخدادهای پس از اسفند ۱۴۰۴ نشان داد که سیستم سیاسی ایران دارای پروتکل‌های پیش‌بینی‌شده برای تداوم حاکمیت است. فعال‌سازی فوری مجلس خبرگان و طی شدن فرآیند قانونی جانشینی در بازه‌ای کوتاه، منجر به انتصاب آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای در ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ شد که پایداری سلسله‌مراتب سیاسی را در بحرانی‌ترین مقطع زمانی اثبات کرد.

این اتفاق نشان داد که محاسبات استراتژیک ائتلاف در شناخت ساختار قدرت ایران دچار خطای بزرگی شده بود. طراحان این عملیات، سیستم سیاسی ایران را مانند مدل‌های قدیمی می‌دیدند که با حذف یک شخص، تمام نظام از هم می‌پاشد. آن‌ها نادیده گرفتند که قدرت در ایران بر پایه «نهادها» و قوانین است، نه فقط یک فرد خاص. در واقع، آن‌ها به جای برخورد با یک ساختار «خودبازسازی‌کننده»، با سیستمی روبرو شدند که حتی در سخت‌ترین شرایط هم می‌تواند از طریق قوانین خود، جای خالی رهبر را پر کند؛ همین موضوع باعث شد هدف اصلی آن‌ها یعنی فروپاشی سیاسی، با انسداد مواجه شود.

تضاد میان داشتن تکنولوژی پیشرفته و رویارویی با دفاعی گسترده و پراکنده

همچنین در برنامه‌ریزی‌های نظامی ائتلاف، تصور بر این بود که با تخریب مراکز فرماندهی و پایگاه‌های اصلی، توان دفاعی ایران به سرعت از بین می‌رود و امکان هرگونه پاسخگویی گرفته می‌شود. اما آنچه در جنگ تحمیلی سوم در سال 1404 گذشت، با این پیش‌بینی‌ها متفاوت بود؛ چرا که با وجود حجم بالای حملات هوایی، شلیک موشک‌ها و پهپادها از نقاط مختلف ادامه یافت. استفاده از شبکه‌های زیرزمینی و واحدهای متحرک باعث شد تا بخش زیادی از توان نظامی ایران از موج اول حملات جان سالم به در ببرد و در نتیجه، جنگ به جای یک پیروزی سریع، به یک درگیری طولانی و فرسایشی تبدیل شود.

شکاف میان محاسبات ائتلاف و واقعیت‌ها، از تکیه بر دکترین کلاسیک «تخریب مراکز ثقل» نشأت گرفت؛ دیدگاهی که بر این پیش‌فرض استوار است که ضربه به چند نقطه حساس، منجر به فروپاشی کل سیستم می‌شود. اما در مقابل، معماری دفاعی طرف مقابل با بهره‌گیری از مدل «توزیع قدرت»، هرگونه مرکزیت واحدی را برای هدف قرار گرفتن حذف کرد. در نتیجه، برتری تکنولوژیک در لایه هوایی در مواجهه با شبکه‌ای با توان پراکنده، به بن‌بست رسید. این تجربه ثابت کرد که تخریب نقاط حساس، لزوماً به معنای از کار افتادن کل شبکه نیست و پیش‌بینی‌های اولیه را به چالش کشید.

محور ژئوپلیتیک: تضاد «انزوای راهبردی» با «عمق شبکه‌ای»

راهبرد ائتلاف در سطح منطقه بر پایه دکترین «انزوای راهبردی» طراحی شد؛ با این پیش‌فرض که اعمال فشار حداکثری بر هسته مرکزی، شرکای منطقه‌ای را به عقب‌نشینی یا قطع همکاری وادار می‌کند. با این حال، تحولات سال 1404 روند متفاوتی را رقم زد. به جای انزوای پیش‌بینی شده، جبهه‌های مختلف منطقه‌ای به صورت هم‌زمان فعال شدند و در بسیاری از موارد، این گروه‌ها مستقل از دستورات مستقیم مرکز، عملیات خود را پیش بردند. این وضعیت باعث شد تا «عمق استراتژیک»، به جای آنکه نقطه‌ضعفی برای فشار بر مرکز باشد، به ابزاری برای توزیع فشار بر کل ساختار ائتلاف تبدیل گردد.

این تقابل از یک خطای بنیادین در درک ماهیت پیوندهای منطقه‌ای نشأت گرفت. طراحان عملیات، رابطه میان مرکز و شرکای آن را به صورت یک «سلسله‌مراتب فرماندهی» تصور می‌کردند که در آن، ضربه به رأس هرم منجر به فروپاشی لایه‌های پایین‌دست می‌شود. اما روند تحولات، یک مدل «شبکه‌ای» (Networked) را نشان داد که در آن پیوستگی میان اجزا، از وابستگی مطلق به مرکز فاصله گرفته و به شکلی ارگانیک تغییر یافته است. در نتیجه، تلاش برای ایزوله‌سازی مرکز بر عملکرد شبکه‌های منطقه‌ای تأثیری نداشت؛ زیرا این مجموعه‌ها فراتر از ابزارهای تحت فرمان، در قامت بازیگرانی صاحب اراده و دارای اهداف هم‌سو با مرکز وارد عمل شدند.

تضاد «فشار ساختاری» با «تاب‌آوری اجتماعی»

در راهبرد کلان ائتلاف، ضربات سنگین به زیرساخت‌ها و شوک‌های پیاپی نظامی به عنوان ابزاری برای ایجاد «گسست میان حاکمیت و بدنه اجتماعی» تعریف شد. طبق این الگو، انتظار می‌رفت فشارهای معیشتی و امنیتی ناشی از جنگ، جرقه‌ی اعتراضات و ناامنی‌های گسترده داخلی در کشورمان را بزند و نظام جمهوری اسلامی را از درون با بحران کارآمدی مواجه سازد. با این حال، واکنش‌های عمومی در سال 1404، مسیری کاملاً متفاوت را طی کرد؛ به‌طوری که تهدید خارجی، به جای تضعیف انسجام داخلی، به عاملی برای شکل‌گیری یک «همگرایی اضطراری» و تقویت حس همبستگی ملی بدل گشت. ریشه ناکامی در این راهبرد را باید در جایگزینی «واقعیت‌های جامعه‌شناختی» با «فرضیات سیاسی» جستجو کرد. طراحان عملیات با تکیه بر مدل‌های روان‌شناختی کلاسیک، تصور می‌کردند جامعه تحت فشار، لزوماً به سمت تقابل با نظام جمهوری اسلامی حرکت می‌کند. اما این تحولات ثابت کرد که در شرایط بحران، مکانیسم‌های دفاعی جامعه به سمت «تاب‌آوری جمعی» تغییر جهت می‌دهند.

در نتیجه، محاسبات ائتلاف به دلیل نادیده گرفتن قدرت وطن‌گرایی و توان بازسازی روانی جامعه، به انسداد رسید. بدنه اجتماعی به جای ایفای نقش کاتالیزور برای فروپاشی، در قامت سدی در برابر فشارهای بیرونی ظاهر شد و پیوند میان لایه‌های مختلف قدرت را مستحکم‌تر کرد.

روزنامه صبح ساحل

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

آخرین وضعیت اختلال خدمات در ۴ بانک