07

تیر

1405


فرهنگی و هنری

08 اردیبهشت 1405 09:40 0 کامنت

نمایش‌نامه‌نویسی روزمره

گافمن با یک ایده‌ی ساده شروع می‌کند: تعامل اجتماعی مثل یک اجرای تئاتر است. هرکدام از ما در موقعیت‌های مختلف، نقشی را بازی می‌کنیم که از قبل نوشته نشده، اما نانوشته‌ی آن را بلدیم. این نقش را نه خودمان به تنهایی می‌سازیم، نه دیگران برایمان تحمیل می‌کنند. حاصل تعامل ما با تماشاگران یعنی همان افرادی که با آنها روبرو می‌شویم، است. مهم‌ترین نکته‌ای که گافمن به ما یادآوری می‌شود این است: ما همیشه در حال مدیریت تاثیر هستیم. یعنی سعی می‌کنیم تصویری از خودمان بسازیم که دیگران آن را بپسندند یا جدی بگیرند. این کار لزوما به‌معنای دروغگویی نیست. بیشتر شبیه به همان کاری است که همه‌ی ما در مصاحبه‌های شغلی، قرارهای اول، یا حتی پست‌های اینستاگرام انجام می‌دهیم: بهترین نسخه‌ی ممکن از خودمان را نشان می‌دهیم.

صحنه و پشت صحنه

یکی از معروف‌ترین مفاهیم گافمن، تمایز بین صحنه و پشت صحنه است. صحنه جایی است که تماشاگر حضور دارد. اینجا ما نقش اجتماعی‌مان را اجرا می‌کنیم: فروشنده خوش‌برخورد، مدیر مصمم، شوهر دوست‌داشتنی، یا دوست باحال. در این فضا، مراقب حرف‌ها، حرکات و حتی حالات چهره‌مان هستیم. پشت صحنه اما قلمرو خصوصی ماست. جایی که کسی نگاهمان نمی‌کند. اینجا می‌توانیم خسته باشیم، غر بزنیم، لباس راحتی بپوشیم و هر جور که دلمان خواست رفتار کنیم. گافمن می‌گوید هر نقشی نیاز به یک پشت صحنه دارد تا بازیگر بتواند از فشار اجرا فاصله بگیرد.یک مثال ساده این است: دفتر کارتان وقتی مشتری حضور دارد، صحنه است. همان دفتر وقتی در را بستید و تنها شدید، به پشت صحنه تبدیل می‌شود. یا در مثالی دیگر پروفایل اینستاگرامتان صحنه است، اما آلبوم خصوصی گوشیتان پشت صحنه. گافمن فقط به نقش‌ها و رفتارها توجه نمی‌کند. او می‌گوید جلوه‌ی صحنه هم مهم است.

این جلوه صحنه از دو چیز تشکیل می‌شود: دکور جایی که اجرا در آن اتفاق می‌افتد و ظاهر شخصی یعنی لباس، گریم، ژست و لحن صدا. برای مثال پزشکی که کت سفید پوشیده و گوشی پزشکی به گردن انداخته، این وسایل را نه برای استفاده‌ی ضروری، که برای ایجاد اعتماد در بیمار به کار می‌برد. استاد دانشگاهی که پشت تریبون می‌ایستد و با جدیت صحبت می‌کند، همین کار را می‌کند. حتی یک نوجوان که قبل از بیرون رفتن نیم ساعت جلوی آینه وقت می‌گذارد، مشغول تجهیز صحنه‌ی شخصی خودش است. نکته اینجاست: خیلی از وسایلی که ما استفاده می‌کنیم، کارکرد اصلی‌شان کمتر از کارکرد نمایشی‌شان اهمیت دارد. ماشین، گوشی، عینک آفتابی و کتابی که در مترو می‌خوانیم همه می‌توانند بخشی از جلوه‌ی صحنه ما باشند.

باور به نقش خودمان

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب، بحث گافمن درباره‌ی باور به نقش است. او می‌گوید دو حالت افراطی وجود دارد: در یک سر طیف، بازیگری قرار دارد که صادقانه به نقش خود باور دارد. او واقعا فکر می‌کند همان کسی است که فکر می‌کند. مدیر ارشدی که خودش را ذاتا لایق منصب می‌داند، یا معلمی که واقعا عاشق شغلش است اینها نمونه‌هایی از بازیگران صادق هستند. در سر دیگر ماجرا، بازیگر بدبین قرار دارد. کسی که اصلا به نقشی که بازی می‌کند باور ندارد، اما به خاطر منفعت (یا اجبار) به اجرا ادامه می‌دهد. نمونه‌ی کلاسیک فروشنده‌ای است که از ته دل از محصولی تعریف می‌کند که خودش هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کند. جالب اینجاست که گافمن می‌گوید خیلی از ما جایی در میانه‌ی این دو قطب قرار داریم. گاهی صادقانه به نقشمان باور داریم، گاهی از پشت نقاب به خودمان می‌خندیم.

وقتی اجرا خراب می‌شود

نمی‌شود از تئاتر حرف زد و از خراب شدن اجرا چیزی نگفت. گافمن به این موقعیت‌ها هم توجه دارد: لحظاتی که کنترل صحنه از دستمان درمی‌رود. مثال‌ها را همه تجربه کرده‌ایم: در یک جلسه‌ی مهم، ناگهان صدای شکممان بلند می‌شود. در مهمانی، لفظی را اشتباه تلفظ می‌کنیم و همه نگاهمان می‌کنند. یا بدتر از همه کسی ما را در پشت صحنه می‌بیند مثلا همکارمان وارد اتاق می‌شود در حالی که در حال غیبت کردن از او بودیم. گافمن این موقعیت‌ها را بی‌اعتباری می‌نامد و نشان می‌دهد که ما چطور از تکنیک‌های مختلف مثل شوخی کردن، نادیده گرفتن و توضیح اضافی آوردن برای بازگرداندن اعتبار ازدست‌رفته استفاده می‌کنیم. این بخش از کتاب، شاید ملموس‌ترین قسمت آن باشد. چون همه‌ی ما می‌دانیم خجالت‌زده شدن چه حسی دارد و همه می‌دانیم چقدر تلاش می‌کنیم که آبروداری کنیم.

گروه‌های همبازی

گافمن فراتر از نقش‌های فردی، مفهوم گروه اجرا را هم مطرح می‌کند. یعنی گروهی از بازیگران که برای حفظ یک نمایش خاص با هم همکاری می‌کنند. مثلا پیشخدمت‌های یک رستوران گران قیمت: همه با هم تلاش می‌کنند تصویر رستوران درجه ‌یک را حفظ کنند. یا یک تیم مدیریتی در جلسه‌ی مجمع سالانه: همگی روی یک روایت واحد مانور می‌دهند. جالب‌ترین بخش اینجاست که اعضای یک گروه اجرا در پشت صحنه رفتاری کاملا متفاوت با هم دارند دعوا کنند یا غر بزنند اما جلوی تماشاگر هماهنگ عمل می‌کنند. گافمن با مثال ساده‌ای توضیح می‌دهد دو پرستار در اتاق استراحت از پزشک مقیم گله می‌کنند، اما به محض ورود او به بخش هر دو آرایش چهره‌شان را تغییر می‌دهند. هیچکدام دروغ نمی‌گویند فقط قرارداد حرفه‌ای آن‌ها ایجاب می‌کند که پشت سر هم متحد به نظر برسند. اما اگر یکی از اعضای گروه جلوی تماشاگر اشتباه کند مثلا همان پیشخدمت بگوید این دسر تازه نیست کل نمایش به خطر می‌افتد. در این لحظات است که بقیه‌ی گروه سعی می‌کنند اصلاحات اضطراری انجام دهند: یکی سریع بشقاب را برمی‌دارد، دیگری با شوخی فضا را عوض می‌کند. گافمن این وضعیت را همبستگی استراتژیک می‌نامد یعنی ما با کسانی هماهنگ می‌شویم که نقش‌هایمان را تکمیل می‌کنند، حتی اگر در زندگی واقعی آن‌ها را دوست نداشته باشیم. این ایده نشان می‌دهد که خیلی از صمیمیت‌‌های اجتماعی لزوما ریشه در علاقه ندارند، بلکه حاصل ضرورت حفظ اجرا هستند.

کتابی که دیدنتان به آدم‌‌ها را عوض می‌کند

خواندن نمود خود در زندگی روزمره یک تجربه‌ی عجیب است: بعد از آن، دیگر نمی‌توانید یک مکالمه‌ی ساده را مثل سابق ببینید. ناگهان متوجه می‌شوید که دوستتان وقتی تعریف می‌کند همه‌ چی عالیه، شاید در حال اجراست. فروشنده‌ای که با لبخند به شما روز خوبی داشته باشید می‌گوید، شبیه بازیگری است که متنش را حفظ کرده و خود شما هم وقتی صبح از خانه بیرون می‌زنید، دارید وارد صحنه می‌شوید.

گافمن متهم شده که جهان را بیش از حد استراتژیک و محاسبه‌گر می‌بیند. منتقدان می‌گویند آدم‌ها همیشه در حال اجرا نیستند؛ گاهی صرفا خودشان هستند. این نقد درستی است. اما گافمن هرگز نگفت ما مدام دروغ می‌گوییم. او گفت ما مدام انتخاب می‌کنیم چه بخشی از خودمان را نشان دهیم، چه بخشی را پنهان کنیم، و چه بخشی را به شکلی خاص ویرایش کنیم. در عصر شبکه‌های اجتماعی، این حرف گافمن بیش از هر زمان دیگری به چشم می‌آید سوشیال مدیاهای داخلی و خارجی صحنه‌های جدیدی هستند که در آنها مدام در حال اجراییم و پشت صحنه‌ها روزبه‌روز کوچک‌تر می‌شوند.

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

آخرین وضعیت اختلال خدمات در ۴ بانک