حوادث
یک سال گذشته،اما در بندرعباس هنوز بعضیساعتها روی ۱۲ و ۱۰ دقیقه قفل ماندهاند، همان لحظهای که انفجاری مهیب در بندر شهید رجایی آسمان بزرگترین گلوگاه تجاری کشور را سیاه کرد و زمین را زیر پای کارگران، رانندگان و کارمندان لرزاند. ظهر ششم اردیبهشت ماه 1404 براثر آن جرقه سهمگین، ۵۸ نفر {طبق آمار رسمی} جان باختند، صدها نفر سوختند و زخمی شدند. چندین ماه گذشت و دیهها پرداخت شد، پروندهها بایگانی شد و جرثقیلها دوباره به حرکت درآمدند، اما برای خانوادههایی که میان سردخانه و آزمایشگاه DNA سرگردان بودند، برای رانندهای که جسم برادرش را روی دوش از آتش بیرون کشید، برای زنی که هفتماهه باردار بود و نام همسرش را در سیستم سردخانه دید، حادثه هرگز «تمام» نشد. بندر دوبارهکار میکند، کانتینرها جابهجا میشوند و کشتیها پهلو میگیرند، اما زیرپوست این رفتوآمد عادی، زخمی باز مانده است. یک سال است پرسشی بیپاسخمانده، دقیقاً چه شد و چه کسی مسئول است؟ خانوادهها هنوز نمیدانند دقیقاً چه چیزی جانعزیزانشان را گرفت. این گزارش روایت همان لحظههای سوخته است، روایت کسانی که از دل دود و آتش برگشتند و خانوادههایی که هنوز به دنبال حقیقتاند.
۱۱ ساعت در آتش
یکِ ظهر شنبه، «جمشید درویشینیا» ۵۲ ساله، اهل ایوان ایلام {ترخیصکار}، با دل پر از امید و تمرکز روی کارهای روزمره، به محوطه «شرکت سینا» در اسکله شهید رجایی رفت. هیچکس نمیدانست همان روز و ساعت، زندگی او و کسانی که میشناخت، برای همیشه تغییر خواهد کرد. جمشید به همراه برادرش جبار و داماد خانواده، «ایوب هواسعلی»، برای نمونهبرداری خرما و انجام امور اداری در محوطه حضور داشتند. لحظهای که جمشید قدم به سمت درب سینا گذاشت، انفجاری مهیب همهچیز را در همریخت و شعلهها همهجا را بلعیدند. بدون لباس محافظ و تجهیزات، جمشید نزدیک ۱۱ ساعت در دل آتش ماند و تلاش کرد پیکر برادر، داماد و دیگر همکاران را نجات دهد.
لحظه انفجار
مانند هرروز کاری دیگر، جمشید و همکارانش برای نمونهبرداری و انجام تشریفات اداری به محوطه سینا رفته بودند. کارهای اصلی تقریباً تمامشده و تنها امور اسنادی باقیمانده بود که ناگهان انفجاری مهیب رخ داد. جمشید روایت میکند:«داخل کانکس بودیم، برادرم و ایوب {داماد داییام و باجناق برادرم} نشسته بودند، من برای گرفتن قبض انبار و نمونهبرداری بیرون رفتم و با چند نفر از همکاران که دقایقی بعد جانشان را از دست دادند صحبت کردم و کار اسنادی را انجام دادم سپس سوار خودرو شدم تا مهندس دیگری را به بخش نمونهبرداری ببرم. وقتی به نزدیکی درب رسیدم، انفجار رخ داد». موج انفجار او را به عقب پرتاب کرد، سقف خودرو فرو ریخت، شیشهها خرد شد و محوطه در دود و شعله فرورفت. جمشید فقط توانست فریاد بزند. «دیدم همهجا آتش و دود است. همهچیز نابود شده بود». اولین واکنش جمشید، بازگشت به کانکس بود، جایی که برادرش نشسته بود. اما شعلهها راه را بسته بودند و یک کامیون آتشگرفته جلوی کانکس مانع نزدیک شدن میشد. «چند بار جلو رفتم، اما حرارت غیرقابلتحمل بود. صدای کمک خواهی میشنیدم اما نمیتوانستم کاری کنم. تنها اگر تکهای از وجودت در دل آتش باشد میتوانی دیدن آن شعلهها را دوام بیاوری».

مواد شیمیایی و معدنی موجود در محوطه، از جمله کود شیمیایی، آمونیاک و قیر، شدت آتش را چند برابر کرده بود و حتی برخی نیروهای امدادی هم امکان ورود به عمق محوطه را نداشتند. جمشید نزدیک ۱۱ ساعت در میان دود و حرارت ماند جایی که اکسیژن به دشواری یافت میشد. «چندین پیکرِ قابلتشخیص دیدم و چند مجروح را با کمک دیگران بیرون آوردیم. اگر امدادرسانی زودتر میرسید، شاید پیکرها و مجروحان بیشتری نجات پیدا میکردند».
برادر بر دوش برادر
جمشید بارها برای یافتن برادر و دامادش به قلب آتش رفت، حتی تا نزدیکی گودالی که براثر انفجار ایجاد شده بود. «هر بار جلو میرفتم، مجبور میشدم عقبنشینی کنم، اما نمیتوانستم رها کنم، برادرم آنجا بود». نزدیک ساعت ۱۱ شب، پیکر بیجان جبار و ایوب پیدا شد. جمشید آنها را از میان شعلهها بیرون آورد و روی دوشش تا پل آنسوی سایت سینا برد. «صحنهای بود که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. شعلهها، دود و فریادها، همه باهم در ذهنم حکشدهاند». «جبار» سه فرزند داشت، دو پسر و یک دختر. «ایوب» نیز دو فرزند داشت، یکی بیمار و دیگری نوزاد چندماهه. هر دو، نانآور خانواده بودند. خود جمشید هم آسیبدیده و موج انفجار به ریه و شنواییاش آسیب زد و شش ماه از کار دور بود. دو خودروی شخصی او، یک پراید و یک تیبا، بهطور کامل سوختند و محمولههای تجاری نابود شد. باوجود کارشناسی، هنوز خسارتی پرداخت نشده است. «وامها مانده، بارها از بین رفته و بیمه پاسخ روشنی نمیدهد».
ایوان در سوگ جانباختگان
به گفته جمشید، علاوه بر جبار و ایوب، تعدادی دیگر از هم استانیهای او از شهرستان ایوان نیز جان باختند: «جواد کاظم پور»، «سعید نامی»، «سمیر عباسی»، «رضا دوستی» و «عبدالرحمان پیر حیاتی». این اسامی تنها بخشی از فهرست جانباختگان هستند، کارگرانی که برای خانوادهشان، آیندهشان و اهدافشان تلاش میکردند اما دیگر بینمان نیستند.
کسی صدای ما را میشنود؟
جمشید بازمانده آن شنبه سیاه بیش از هر چیز، بر شفافسازی تأکید دارد:«یک سال گذشته، اما گزارش روشنی درباره علت حادثه ارائه نشده است. ما حقداریم بدانیم چه اتفاقی افتاده» مطالبات وی شامل اعلام رسمی علت حادثه، تعیین تکلیف حقوقی جانباختگان، حمایت بیمهای و معیشتی از بازماندگان، جبران خسارت خودروها و اموال ازدسترفته و امکان برگزاری مراسم یادبود و نامگذاری مکانی به نام جانباختگان است. «غم ما با هیچچیز جبران نمیشود، اما اگر حقیقت روشن شود و خانوادهها تنها نمانند، شاید بتوانیم دوباره به زندگی برگردیم. من ۱۱ ساعت در دل آتش بودم، حالا فقط میخواهم کسی صدای ما را بشنود».
به بچههات چی بگم؟
صدای گریه و فریاد مردی در میان آهنپارهها و دود انفجار اسکله شهید رجایی میپیچد: «ایوای داداش… به بچههات چی بگم؟ به مادرم چی بگم؟… گفته بودم خودم میارمت، پیدات میکنم». این مرد، «علیرضا حاجی موسایی»، کنار تریلی سوخته برادرش «حمیدرضا» ایستاده است، همانجایی که شعلههای انفجار سه کامیون را در چند متر آنسوتر به خاکستر تبدیل کرد. این فریاد، نهتنها سوگ یک برادر، که روایت فروپاشی یک خانواده است، از لحظهای که تماسها بیپاسخ ماند تا روزی که آزمایش DNA، کورسوی امید را خاموش کرد.
مسیر بیپایان انتظار، اسکله هنوز میسوزد
«ولی حاجی موسایی» ۵۳ ساله و راننده کامیون، وقتی خبر انفجار را شنید، باور نمیکرد. برادرش حمیدرضا ۳۸ ساله ، آن روز با پسرعمو حاج اکبر و رانندهشان در محوطه اسکله منتظر نوبت بارگیری به مقصد لامرد بودند. خودِ «ولی» یک روز قبل از حادثه، بارگیری کرده و راهی قزوین شده بود. «وقتی قزوین رسیدم، تازه خبر انفجار پیچید. باورم نمیشد. من همین دیروز آنجا بودم، هیچ نشانهای از فاجعه نبود». تماسها یکییکی بیپاسخ ماند،گوشی برادر، پسرعمو و راننده از دسترس خارج بود. خانواده ابتدا به اختلال شبکه دل بستند، اما آرامش به دل او بازنگشت.۲۴ ساعت در راه بود، خسته اما بیقرار، تریلی را پارک کرد و به همراه برادرش علیرضا و برادرزادهاش با خودروی سواری راهی بندرعباس شد. بامداد رسیدند، بیش از ۱۲ ساعت از حادثه گذشته بود، اما آتش همچنان زبانه میکشید و آتشسوزی ادامه داشت. خود را به محوطه رساند، جایی که سه خودروی سنگینشان، در فاصلهای کمتر از ۲۰ متر با کانون آتش، سوخته و غیرقابلشناسایی شده بود. «حمیدرضا به همراه پسرعمو و رانندهشان داخل یکی از خودروها نشسته بودند تا نوبتبار برسد... هر سه نفر سوخته بودند». پیکرها به بیمارستان و مراکز مختلف منتقلشده بود و «ولی» میان سردرگمی و حیرت، روزها سرگردان بود. از همان ابتدا میدانست امیدی نیست، اما حقیقت را ۱۵ روز از مادر و خواهرانش پنهان کرد. «میفهمیدم زنده نیستند، اما نمیتوانستم بگویم، گفتم سوختگیها شدید است و شناسایی زمان میبرد».

DNA تنها نشان برادری
پزشکی قانونی آزمایش DNA خواست و این روزها طولانیترین انتظار زندگی او شد، میان یقین و امید ایستاده بود، چشم به نتیجهای که هیچ شادیای در آن نبود. روزها همراه با برادرش یا به پزشک قانونی میرفتند یا به محل حادثه. سرانجام مشخص شد که دو پیکر متعلق «حمیدرضا» و «حاج اکبر» است. روزهای بعد، راننده نیز شناسایی شد. «پیکر آنها را به قزوین بردیم و به خاک سپردیم». ماجرا با تدفین پایان نیافت.
زندگی بدون ستون خانواده
ماهها رفتوآمد میان دادگاهها و ادارات ادامه یافت. خسارتِ اعلامشده، حتی برای خرید یک خودروی سبک کفایت نمیکرد، در حالی که کامیونها قسطی و وامدار بودند. «طلبکارها سراغ من میآیند، نه ماشین مانده، نه نانآور. همه بدهیها افتاده گردن من». ولی میگوید کمک ویژه نمیخواهد، فقط میخواهد وعدهها اجرا شود مانند تکمیل حقوق ۳۰ روز، بررسی وضعیت عنوان شهید، پرداخت کامل خسارت خودروها و... «گفتند دلجویی میشود، وضعیت بررسی میشود… اما خبری نشد. ما فقط حقمان را میخواهیم». انفجار تنها خودروها و سازهها را نابود نکرد، سه خانواده، نانآور خود را از دست دادند. همسر برادرش با دو فرزند محصل و حقوقی حدود ۱۳ میلیون تومان، اکنون با هزینههای جاری و اقساط تنها مانده است. «فکر و ذهنمان شده بچههای حمیدرضا. چطور با این هزینه، هم خرج خانه دهند، هم قسطها را؟»

تراژدی آخرین لبخند تا چند قطعه استخوان
زن و شوهر میانسال درون تریلی خود نشسته بودند و با دخترشان تماس تصویری داشتند که ناگهان انفجاری مهیب همهجا را لرزاند، شعلهها و دود همهچیز را در هم فروبرد، ارتباط قطع شد و دخترش از پشت صفحه گوشی، تنها شاهد آخرین لبخند والدین خود بود. «جعفر موسوینژاد»، از بستگان درجهیک «مهدی صالحآبادی» و «فاطمه امانی»، در ابتدا به برخی روایتهای منتشرشده درباره علت حضور این زوج مشهدی در اسکله اشاره میکند و میگوید: «در همان روزهای حادثه ویدیوییهایی منتشر و گفته شد که زوجی برای تهیه جهیزیه دخترشان از مشهد به بندرعباس آمده بودند، که در اسکله شهید رجایی جان باختند درحالیکه این موضوع صحت ندارد. دخترشان دانشجوست، پسرشان هم در زمان حادثه سرباز بود و مادر به دلیل دوری او بیتابی میکرد، همسرش که خواهرزاده من است پیشنهاد میدهد برای تغییر روحیه، باهم به سمت هرمزگان بیایند. وی راننده کامیون بود و برای تخلیه و بارگیری بار مراجعه کرده بودند». این زوج پس از تخلیه بار در جزیره قشم، برای بارگیری محموله گوشت به اسکله شهید رجایی مراجعه کرده و در نزدیکی سولهای متوقفشده بودند که حدود ۴۰ متر با کانون اصلی انفجار فاصله داشت. در زمان وقوع انفجار، دخترشان تماس تصویری با پدر و مادرش داشت که ناگهان ارتباط قطع میشود و دیگر هیچ تماسی برقرار نمیشود. همان شب تعدادی از اعضای خانواده راهی بندرعباس میشوند و طی روزهای بعد تمامی بیمارستانها را جستوجو میکنند، اما نامی از این دو نفر در فهرست مصدومان ثبتنشده بود. چند روز بعد و پس از مهار آتش، امکان ورود به محل فراهم میشود. «از کامیون تقریباً چیزی باقی نمانده بود. مدتی بعد چند قطعه استخوان تحویل داده شد که با آزمایش DNA هویت آنها تأیید شد. پیکرها به شهرستان طرقبه مشهد منتقل و به خاک سپرده شد».
حمایت نصفه و نیمه
موسوینژاد در ادامه به پیامدهای معیشتی حادثه اشاره میکند و میگوید که کامیون متعلق به این راننده بهصورت شراکتی میان سه نفر بوده و معاش سه خانواده از این طریق تأمین میشده. «این خودرو بهطور کامل از بین رفت و سه خانواده بیدرآمد شدند، ارزش کامیون حدود 16 میلیارد تومان بود که در ماههای اخیر نیز افزایشیافته است. بیمه بخشی از خسارت را پرداخت کرده، اما این مبلغ حتی کفاف خرید نیمی از یک کامیون مشابه را نمیدهد». وی همچنین از بلاتکلیفی در تحویل لاشه خودرو خبر میدهد. «بیمه اعلام کرده لاشه متعلق به مالک است، اما برای تحویل آن درخواستِ نامه رسمی کردهاند، بیمه نیز از صدور نامه خودداری میکند، باوجود طرح شکایت و وعده بررسی و محاسبه خسارت به قیمت روز، هنوز نتیجه مشخصی اعلامنشده است».
«عزیزان ما در حین کار و تأمین معاش جان خود را از دست دادند، اما تاکنون عنوان «شهید» برای آنها اعلامنشده است. خانوادهها انتظار داشتند دستکم از این منظر موردحمایت قرار گیرند». در روزهای نخست پس از حادثه، کمکهای مردمی تنها پشتوانه این خانوادهها بوده است، بااینحال، مطالبه اصلی آنان صرفاً جبران مالی نیست. «عزیزمان را ازدستدادهایم و داراییمان نیز نابودشده است، اما مهمتر از همه روشن شدن حقیقت حادثه است، نباید پرونده در حد آمار جانباختگان باقی بماند. اگر قصوری در کار بوده باید شفاف اعلام شود و محاکمه شوند و اگر نبوده نیز نتیجه بررسیها بهصورت رسمی اطلاعرسانی شود».
دارم میسوزم
با پارچه لُنگی که مردی رهگذر به او داده بود تا بدن سوختهاش را بپوشاند، چند صد متر دورتر از سولهای که لحظاتی قبل در آتش و دود فرورفته بود، کنار درب خروجی اسکله ایستاده بود، پاهای برهنهاش روی زمین داغ میلرزید و پوست کف و پشت دستهایش شل شده و لایهلایه جداشده بود. نفسنفس میزد و زیر لب، با صدایی که میان سوت گوشهایش گم میشد، فقط یک جمله را تکرار میکرد: «داغِ… داغِ… دارم میسوزم». چند دقیقه قبل، همهچیز عادی بود؛ بارگیری، صدای لیفتراک و رفتوآمد کامیونها. اما ناگهان صدایی شبیه وزش بادی سهمگین پیچید و در چند ثانیه به انفجاری مهیب بدل شد؛ انفجاری که میگوید آن را همچون فوران آتشی از دل زمین دید؛ «انگار آتشفشان از زمین به آسمان شلیک شد… بعد فقط دود بود و حرارت و فریاد».
«نبیل عباسی»، راننده لیفتراک است و ۲۰ سال در اسکله فعالیت کرده؛ ۲۱ سال میشود که ساکن بندرعباس است و علاوه بر فعالیت در یک شرکت دیگر، در شرکت سینا هم کار میکرد. وی در گفتوگو با صبح ساحل میگوید که صبح آن روز، مثل همیشه، برای بارگیری کیسههای جامبو حاوی پودر آلومینیوم وارد سوله شد. ۱۰ کامیون در صف بارگیری بودند. حدود ساعت ۱۱:۳۰ هشتمین کامیون را تمام کرد و برای صبحانه، تنها ده دقیقه از کار فاصله گرفت. برگشت و سه کیسه دیگر را روی کامیون گذاشت که ناگهان صدا را شنید. دو کارگر کنار او مشغول جابهجایی کیسهها بودند. آنها چند ثانیه زودتر از او از سوله بیرون دویدند. «لیفتراک را حدود ۱۵ متر عقب کشیدم، دستگاه را خاموش کردم و با تصور اینکه انبار پر از پودر آلومینیوم یکباره شعلهور میشود، در آن لحظه به سالم ماندن لیفتراک فکر میکردم، هنوز نمیدانستم انفجاری رخداده است تصور بر این بود که آمریکا به ما حمله کرده است چون در روز مذاکره بودیم». به سمت در خروجی سوله دوید. حدود ۱۵ متر مانده به در، موج انفجار او را به تریلی کناری کوبید. «با دستهایم بدنه تریلی را گرفته بودم. انگار یکی از پشت هلم میداد و همزمان حرارتی مثل حرارت داغ ایزوگام به بدنم میچسباند، کمتر از یک دقیقه روی زمین افتادم، فریاد میزدم یا خدا، به بچههایم رحم کن یتیم نشوند. دو دختر دارم و همان لحظه فقط به آنها فکر میکردم».
عبور از حوالی مرگ
وقتی بلند شد، دید پوست کف و پشت دستهایش جداشده است. گوشهایش سوت میکشید و چیزی نمیشنید. چند قدم که برداشت، سقف سوله فروریخت. گردوخاک و آوار فضا را پوشاند، صحنهای بود که نمیتوانست توصیفش کند. دو کارگری که زودتر از او بیرون رفته بودند، بیرون از سوله جانباخته بودند. «اگر همزمان با آنها بیرون میرفتم، صد درصد زنده نمیماندم، هر دو از کارگران بلوچ بودند و حدود هشت ماه با او کارکرده بودند». نبیل از کنار پیکرشان گذشت، لحظهای که میگوید هرگز فراموش نخواهد کرد. وقتی از سوله بیرون آمد، تازه متوجه شد لباسهایش سوخته و بدنش برهنه شده است. به سمت چپ نگاه کرد، شعله، دود و گردوخاک. به سمت راست، تریلی حفاظت سینا و رانندهای که بیهوش بود. «قصد داشتم به کانکس بروم و به پسرعمو و پسرداییام، سمیر و پیمان عباسی، کمک کنم، اما آتش راه را بسته بود، کفش نداشتم و زمین داغ بود، دقایقی بعد صدای یکی از نیروهای آتشنشانی را شنید که فریاد میزد: فرار کنید، اینجا کپسول اکسیژن دارد میترکد، همانجا تصمیم گرفتم بهسرعت از محل دور شوم تا شاید بتوانم زنده بمانم و بعد کمک کنم». در مسیر خروج، درهای کانتینرهایی را دید که از شدت موج باز شده بودند. چند کارگر خونآلود و یک راننده جانباخته را دید. در نزدیکی درِ خروجی سینا، از مردی که چفیهای بر سر داشت خواست آن را به او بدهد تا بدن سوختهاش را بپوشاند.
امیدی به زنده ماندنم نبود
با پای پیاده حدود ۵۰۰ متر تا درِ اصلی اسکله رفت. پنج دقیقه پس از انفجار، درد و سوزش شدت گرفت. «فریاد میزدم داغ، داغِ… دارم میسوزم». اطرافش پر از مجروحانی بود که برخی دست یا پا نداشتند، برخی چشمهایشان آسیبدیده بود. خودرویی عبوری او را سوار کرد. مسیر شهر بسته بود و به درمانگاه نزدیک اسکله منتقل شد. ازدحام مجروحان، صحنهای آشفته ساخته بود. آب خواست، اما اجازه ندادند بنوشد. یکی از آشنایان او را شناخت و با پدرش تماس گرفت. پدرش که او هم در اسکله فعالیت داشت، باوجود ترافیک سنگین خود را رساند. یک ساعت و ربع طول کشید تا به بیمارستان شهید محمدی برسند. وقتی روی تخت بستری شد و اکسیژن برایش وصل کردند، دیگر چیزی نفهمید. «دو روز بعد، عصر دوشنبه، به هوش آمدم. پزشکان امید زیادی به زنده ماندنم نداشتند، ۶۰ درصد سوختگی داشتم، هر دودست، هر دو پا، از کمر به پایین ، بخشی از صورت، گوشها و لبهایم سوخته بودند، شیشههای خردشده تا نیم سانت در پاهایم فرورفته بود، دو بار جراحی شدم. ۳۷ روز در بیمارستان بستری بودم و ۲۳ روز نیز پس از ترخیص، پانسمانهای مستمر داشتم، ریههایم آسیبدیده بود و یکی از گوشهایش هنوز بهطور کامل بهبود نیافته است». در دوران بستری، هر بار سراغ همکارانش را میگرفت. همسرش میگفت «فلانی دستش شکسته» یا «دیگری پایش آسیبدیده»، بعدها فهمید بسیاری از همانها جانباخته بودند و حقیقت را از او پنهان کرده بودند. دو ماه پس از ترخیص، با اصرار خودش تلفن همراهش را گرفت و نام مجروحان و جانباختگان را جستوجو کرد. «وقتی عکسها و فیلمهای دوستان و همکارانم را دیدم، حالم دوباره خراب شد». درمان بیمارستانی رایگان بود، اما هزینه پانسمانهای بعدی، دارو و تغذیهدرمانی را خودشان پرداخت کردند. باوجود زخمهای جسمی و فشار روحی، دهم مرداد به کار بازگشت.
دوباره به زندگی برگشتم
«هفته اول برگشتن، سخت بود. هر گوشه اسکله که میایستادم، جای خالی یکی همکارانم جلوی چشمم جان میگرفت، کنار همان سوله، کنار همان خط بارگیری، همانجا که همیشه باهم شوخی میکردیم و چای میخوردیم. حالا سکوت بود و خاطره. هر بار که لیفتراک را روشن میکردم، انگار صدای خندههایشان در گوشم میپیچید و بعد ناگهان قطع میشد. با دیدن آن جای خالیها، دلم میلرزید. پاهایم سست میشد و خاطره آن چند ثانیه مثل موجی داغ ازسرم عبور میکرد. اما خودم را مجبور کردم بمانم و ادامه بدهم. میدانستم اگر به خانه برگردم و در چهاردیواری بمانم، ذهنم هزار بار بیشتر مرا به همان لحظه انفجار برمیگرداند. برای من کار کردن فقط کار نبود، راهی بود برای فرار از فرورفتن در تاریکی. اگر سرکار نمیرفتم، از نظر روحی دوام نمیآوردم». «نبیل عباسی» حالا با بدنی که جای سوختگیها را بر خود دارد و گوشی که هنوز گاهبهگاه سوت میکشد، به همان اسکله برگشته است، جایی که میگوید هنوز بوی آن روز را در خود دارد. روزی که چند ثانیه، سرنوشت او و دهها خانواده دیگر را برای همیشه تغییر داد. وی در بخش پایانی گفتوگو با صبح ساحل، با صدایی که هنوز رگههایی از خستگی و التهاب در آن شنیده میشود، از روزهایی میگوید که میان مرگ وزندگی دستوپا میزد: «اگر امروز زندهام، به لطف خدا، کمک پدرم، فداکاریها و صبوری همسرم و دعای مردم است. من به معنای واقعی کلمه به زندگی دوباره برگشتم.»
همسرم رفت و من ماندم با دو کودک
«زهرا سوسالی»، ۲۳ ساله و مادر دو کودک خردسال، هنوز داغ روز انفجار اسکله شهید رجایی را روی قلبش حس میکند. آن روز هفتماهه باردار بود، خانهاش در محله اسلامآباد لرزید و صدای مهیب انفجار همهجا را پر کرد. «فکر کردم زلزله شده، دختر ۳ سالهام را بغل کردم و بیرون دویدم». سعی کردم با همسرم ارتباط تلفنی بگیرم، اما در آن لحظه خبری از همسرش، «محمدرضا رامرودی»، سرکارگر شرکت «سینا»، نبود. ساعتها تماس گرفت، جستوجو کرد.وی از طریق دوستان همسرش مطلع میشود که مجروحان به بیمارستانها منتقلشدهاند. حوالی ساعت ۲ بعدازظهر جستوجوی خود را در بیمارستانهای شهر آغاز میکند، اما نامی از همسرش در میان مصدومان ثبتنشده بود. «میگفتند فوتی نداشتیم، احتمالاً زخمی شده. تا ظهر روز بعد گفتند به سردخانهها مراجعه کنیم». زن جوان به همراه یکی از دوستانش به سردخانه مراجعه میکند. «نام و نام خانوادگی همسرم را در سیستم جستوجو کردند و عکسش بالا آمد. آسیب شدیدی دیده بود». تنها از دوستان و همکارانش فهمید که همسرش میان قربانیان است. زهرا حالا با دو کودک خردسال، پرداخت دیهای ناقص روزگار میگذراند و با درد فقدان، جدال حقوقی و مشکلات معیشتی دستوپنجه نرم میکند.
زهرا اصالتاً اهل زابل سیستان و بلوچستان است، میگوید حدود چهار سال از ازدواجشان میگذشت. همسرش محمدرضا اهل بهشهر مازندران بود، بااینحال، بنا به تصمیم مشترکشان، پیکر او در زاهدان به خاک سپرده شد. «همیشه میگفتیم اگر اتفاقی افتاد، من و شوهرم در زاهدان دفن شویم. به همین خاطر هم او را به زاهدان بردیم و همانجا دفن کردیم». همسرش باوجود سالها فعالیت در اسکله، تحت پوشش بیمه نبوده است. «حدود هفت سال کار میکرد، سرکارگر بود، اما بیمه نداشت و حالا هم حمایتی شامل حال ما نمیشود».

آن دود مرگ آفرین نارنجی
دود نارنجیرنگ از میان کانتینرها و تریلیها بلند شد و فریادهای هشدار در فضا پیچید: «برگردید، داره میترکه، همه خارج شوید...» «محمدرضا حقیقت»، رانندهای ۲۷ ساله پشت فرمان کامیون حامل بار خود بود و با دیدن شعلهها، دندهعقب آمد تا از محل دور شود. شعلههای نارنجی و دود غلیظ همهجا را پر کرد و هرلحظه خطر نزدیکتر میشد. در فاصلهای کمتر از ۶۰ متر از مرکز انفجار، تنها چند ثانیه طول کشید تا زندگی او برای همیشه پایان یابد. پیکرش ساعتها در سردخانه ماند و خانوادهاش میان شوک و انتظار، نمیدانستند چه بر سرش آمده است. نهایتاً، او در زادگاهش استان فارس به خاک سپرده شد، خانوادهاش، که هنوز در شوک و سردرگمی هستند، با بلاتکلیفی بیمه، خسارت نابود شدن کامیون و وعدههای عملی نشده مسئولان دستوپنجه نرم میکنند. برادرش میگوید: «از دست دادن محمدرضا دردناکترین اتفاق بود، اما بلاتکلیفی مالی و وعدههای ناتمام، ما را روزبهروز سختتر آزرده میکند». خانواده محمدرضا در شیراز به کشاورزی و دامداری مشغول هستند و حدود شش ماه پیش از حادثه، کامیونی خریداری کرده بودند که معیشت سه خانواده از طریق آن تأمین میشد. در روز حادثه، خانواده محمدرضا از طریق تلویزیون از انفجار مطلع شدند، و تماسهایشان با او بینتیجه بود. مهدی، برادر وی، میگوید: «خانواده هرچه با گوشی محمدرضا تماس گرفتند، در دسترس نبود و ما دچار شوک شده بودیم. حرکت کردیم و تا ساعت دو صبح در مسیر بودیم،صبح یکشنبه به اسکله رسیدیم، افراد مجروح و جانباخته را دیدیم، اما محمدرضا در میان آنها نبود». جستوجوها ادامه داشت و خانواده ابتدا به سردخانه باغو رفتند، اما خبری از او نبود. روز دوشنبه، ۴۸ ساعت پس از حادثه، مسئولان اعلام کردند اگر پیکر محمدرضا پیدا نشده است، باید با آزمایش «DNA» شناسایی شود. پدر و مادرش در شیراز نمونه DNA دادند و برادر همچنان در بندر به دنبال او بود.
بازگشت به خانه
«ظهر روز پنجشنبه او را در یکی از اتاقهای سردخانه یافتیم. پیکر سالم بود اما به دلیل آسیبهای شدید صورت، قابلشناسایی نبود. روز جمعه پیکر بیجانش تحویل ما شد و شنبه در شهرستان کوار، روستای زیجرد استان فارس تشییع و به خاک سپرده شد». محمدرضا در لحظه انفجار داخل کامیون و در حال حرکت دندهعقب نزدیک باسکول بوده و فاصله او تا محل انفجار حدود ۶۰ متر بوده است. خانواده محمدرضا علاوه بر درد فقدان، با مشکلات مالی و بیمهای نیز روبهرو هستند. لاشه کامیون به آنها تحویل داده شد، اما خودرو کاملاً نابودشده و بیمه تنها بخشی از خسارت آن را پرداخت کرده است. مهدی میگوید: «انتظار داشتیم مسئولان حداقل خودرو و اموالمان را تحویل دهند، نه اینکه چند ماه بعد تنها بخشی از خسارت پرداخت شود. کارشناسی بیمه هم از تهران انجام شد و بدون اطلاع ما، هرچه کارشناس صلاح دانست لحاظ شد». وی همچنین گلایه دارد که محمدرضا و دیگر جانباختگان بهعنوان شهید تلقی نشدهاند: «این حق او بود، اما عنوان شهید برایش اعلام نشد و هیچ حمایتی از این منظر دریافت نکردیم».
به برخی تجار خسارتی پرداخت نشد
ماهها پس از انفجار مرگبار بندر شهید رجایی، بسیاری از تجار و صاحبان کالا همچنان با بلاتکلیفی و خسارتهای مالی ناشی از این حادثه مواجه هستند. برخی کانتینرها و محمولههای وارداتی بهطور کامل از بین رفتهاند و روند جبران خسارت هنوز به نتیجه نرسیده است. «فرامرز گودرزی»، فعال اقتصادی دراینباره میگوید:«دو کانتینر من که حاوی کربنات بود و هرکدام ارزشی حدود ۳۵ هزار دلار داشت، در محوطه شرکت سینا قرار داشتند، زمانی که انفجار رخ داد، اطلاع دقیقی نداشتیم که کانتینرها در کدام بخش حادثهدیدهاند». وی افزود: «بعد از یک ماه متوجه شدیم یکی از کانتینرها در انفجار جز مفقودیها اعلام شد، دیگری کاملاً کالا سوخته و از بین رفته بود که پس از، مراجعه به تیم ارزیابی خسارت در اسکله نشان داد که کانتینر سوخته قابل تحویل نیست و کانتینر دیگر هیچ اثری از کالا ندارد، مدارک و اسناد لازم را تحویل دادیم. سه ماه بعد اعلام کردند مجدد جهت تکمیل مدارک نمایندهای از استانداری و بیمه محلی، جهت دریافت و ارسال مدارک به تهران در اسکله شهید رجایی مستقر شدند، باوجود انجام این مراحل، تا امروز هیچ خسارتی به ما تعلق نگرفته است».
پیچیدگیهای بیمه و سامانه جامع تجارت
این تاجر درباره بیمه کالاها نیز توضیح میدهد:«متأسفانه بیمه کالا باید در سامانه جامع تجارت ثبت گردد که این هم یکی از مشکلاتی است که اگر سامانه معیوب جامع تجارت قطع باشد بیمه کالا امکانپذیر نیست و در زمان قطع بودن کشتی حرکت کرده و بعد از حمل بیمه انجامشده که شرکت بیمهشده کالا آن را قبول نمیکند به علت اینکه بیمه بعد از حمل بود بیمه محلی رجایی هم که تاکنون خسارت را پرداخت نکرده است». گودرزی میافزاید که برخی تجار دیگر اعلام کردند خسارت کامل پرداختنشده و حدود ۷۰ درصد خسارت خود را دریافت کردهاند، اما ما هنوز هیچ مبلغی دریافت نکردهایم.
زیر فشار تعهدات کشتیرانی
«رئیس انجمن کشتیرانی اعلام کرده، خسارت کانتینرها بر دوش صاحبان کالا است و صاحبان کالا هم مجبور به پرداخت کامل خسارتها شدند، چون چندین فقره چک تضمینی کشتیرانیها بابت تحویل و برگشت سالم کانتیترها از تجار دریافت میکنند و به علت اینکه کشتیرانی چکهای تجار را برگشت نزنند و به دلیل حفظ آبرو مجبور به پرداخت خسارت میشوند و در صورت پرداخت نشدن چک برگشت میخورد که موجب بسته شدن حسابها، کاهش امتیاز شرکتها و مشکلات تخصیص ارز از طریق بانک مرکزی میشود». گودرزی یادآور میشود:«فشار زیادی بر ما واردشده و حق تجار نیست که خسارت کالا و کانتینر را به دوش بگیرند، حتی امسال نیز ممکن است به دلیل رفع تعهدات ارزی با مشکلات جدی مواجه شویم».
خانوادهها در انتظار عدالت
یک سال گذشته، اما هیچ مسئولی به سوالات خانوادهها و تجار پاسخ نداده است. انفجار اسکله شهید رجایی فقط ساختمان و ماشینها را نابود نکرد، جانهای عزیزان را گرفت، زندگی خانوادهها را به همریخت و اعتماد مردم به وعدهها و مسئولان را سوزاند. بسیاری از بازماندگان با مشکلات معیشتی جدی روبهرو هستند،کامیونها و بارهای ازدسترفته جبران نشده، بدهیها روی دوش خانوادهها مانده و وعدههای مسئولان عملی نشده است. همه خانوادهها یک درخواست مشترک دارند، آنهم اعلام رسمی جانباختگان بهعنوان «شهید» و «شفاف شدن حقایق حادثه». حقیقت هنوز پنهان مانده و تا وقتی روشن نشود، آرامشی برای خانوادهها نیست، عدالت واقعی اجرانشده و هیچ زخم روحی التیام نمییابد گویی اسکله هنوز میسوزد.
تبلیغات متنی
جدیدترین اخبار
شناورسازی سازی به دنبال سه امتیاز مقابل کارا گستر
امضای سند توافق چارچوبی بین لبنان و رژیم صهیونیستی با حضور «روبیو»
تنگه هرمز به شرایط پیش از جنگ باز نخواهد گشت
تماس تلفنی وزرای خارجه ایران و انگلیس
تکذیب پیام منتسب به فرمانده نیروی هوافضای سپاه
ساعت کاری ادارات هرمزگان بهدلیل بازی ایران و مصر تغییر کرد
همسر رئیسجمهور سابق کره جنوبی به ۷ سال زندان محکوم شد
کشتههای زلزله ونزوئلا به ۵۸۹ تن رسید
نظر منفی رای دهندگان آمریکایی به جنگ با ایران
جزییات قیمت بلیت نجف-تهران و بالعکس
ساعت دیدار چادرملو و پرسپولیس تغییر کرد
ترامپ: ایران آتشبس را نقض کرده است
گفتگوی تلفنی وزیران خارجه ایران و امارات
آزادی خدمه ایرانی نفتکش توقیف شده توسط آمریکا
بیشتر کشتیها از مسیر تحت کنترل ایران در تنگه هرمز استفاده میکنند
آخرین وضعیت اختلال خدمات در ۴ بانک