06

تیر

1405


حوادث

اجتماعی

11 اسفند 1404 15:33 0 کامنت

یک مدرسه دخترانه در میناب هدف حمله قرار گرفت. نه یک حمله معمولی، که بمبارانی وحشیانه که بیش از ۱۶۰ کودک را به خاک و خون کشید. بیایید یک لحظه چشم‌هایمان را ببندیم و تصور کنیم: صدای خنده و بازی، یک آن تبدیل به جیغ و فریاد می‌شود. کیف و کتاب‌های مشق، زیر آوار می‌مانند. مادرهایی که صبح، دخترهایشان را با لبخند بدرقه کرده‌اند، عصر باید به دنبال تکه‌های پیکرشان در میان خرابه‌ها بگردند. این یک تراژدی انسانی است. سوال اینجاست که چرا در رسانه‌های جهانی و در حقوق بین‌الملل جان یک کودک در میناب، باید ارزشی کمتر از یک کودک در پاریس یا لندن داشته باشد؟ چرا مرگ ۱۵۰ دختر بچه، آنچنان که باید، وجدان جهانی را تکان نمی‌دهد؟ در دنیایی که دم از حقوق بشر می‌زند، چرا بمباران یک مدرسه، به ویژه در این نقطه از جهان، با سکوت یا کم‌ توجهی رسانه‌های بزرگ روبرو می‌شود؟ شاید تلخ‌ترین بخش این ماجرا، همین بی‌صدایی باشد بی‌صدایی که فریاد مادران مینابی را در هیاهوی معادلات سیاسی جهان گم کرده است.

کودک‌کشی

بیایید صادق باشیم. وقتی نام "حمله نظامی" را می‌شنویم، ناخودآگاه در ذهنمان پای سربازها، پادگان‌ها و مناطق جنگی در میان است. اما اینجا یک مدرسه بود. جایی که پر از کودک بود. کودکانی که هیچ تفنگی به دست نداشتند، هیچ لباس فرم نظامی به تن نکرده بودند و کوچک‌ترین نقشی در مناقشات سیاسی منطقه نداشتند. پس چرا؟ روانشناسان می‌گویند برای اینکه بتوانی یک کودک را بکشی، اول باید در ذهنت او را از دایره "انسان بودن" خارج کنی. باید آنقدر از او فاصله بگیری که دیگر یک "هدف" شود، نه یک دختر معصوم با آرزوهای کوچک و بزرگ.

در جنگ‌های امروزی، این فاصله را تکنولوژی ایجاد می‌کند. خلبان یا کسی که دکمه شلیک را می‌زند، شاید در یک پایگاه نظامی هزاران کیلومتر آن طرف‌تر نشسته باشد و بچه‌های میناب را فقط چند نقطه روی صفحه مانیتور ببیند.

این فاصله دیجیتالی، حس همدلی را از اساس می‌کشد. آن طرف، در رسانه‌هایشان، آنقدر از خطر ایران گفته‌اند که این کودکان در ذهنشان تبدیل شده‌اند به تهدید. غافل از اینکه این تهدیدها، دختران کوچکی بودند که شاید تا دیروز برای خرید یک عروسک ارزان قیمت توی ویترین مغازه، التماس می‌کردند. این بزرگترین جنایت نیست که یک سرباز به خطا مدرسه را بمباران کند؛ بزرگترین جنایت، ساختن جهانی است که در آن، مرگ یک کودک در میناب، آنقدرها هم خبرساز نباشد و این همان کودک‌کشی نرم‌افزاری است.

سوگواران بازمانده

فاجعه فقط به لحظه‌ی انفجار و مرگ کودکان محدود نمی‌شود، سخت تر از مواجهه با مرگ، مواجهه‌ی هر روزه با زندگی زیر نگاه تیز و برنده‌ی مرگ است. کودکانی که از آن بمباران جان سالم به در برده‌اند، حالا با چه وضعیتی روبه‌رو هستند؟ یک دختر بچه که با چشمان خود دیده دوست صمیمی‌اش جلوی صورتش تکه تکه شده، چگونه می‌خواهد شب ها راحت بخوابد؟ ترومای روانی که در این شرایط مطرح می‌شود، زخمی عمیق در لایه‌های زیرین روح و روان است. این کودکان ممکن است تا آخر عمر با کابوس بمب و انفجار از خواب بپرند. اما غم انگیزتر اینجاست: این کودکان در شهری زندگی می‌کنند که امکانات روانشناسی و مشاوره در آن به اندازه پایتخت‌ها نیست. نه خبری از گروه‌های حمایتی حرفه‌ای است، نه کسی به فکر درمان روح زخم‌خورده آنهاست. جامعه‌شناسان معتقدند این نسل در آینده ممکن است به نسلی سوخته بدل شود، نسل آینده‌ای که در آتش امروز می‌سوزد. آن ها در بزرگسالی یا منزوی و افسرده می‌شوند، یا ممکن است خشونتی را که دیده‌اند بازتولید کنند. یک دختر بچه که امروز عزیزترین‌هایش را در یک چشم به هم زدن از دست داده، چطور می‌تواند فردا به عنوان یک مادر، با خیال راحت فرزندش را به مدرسه بفرستد؟ مدرسه‌ای که قرار بود محلی برای یادگیری و دوستی باشد، حالا برای آن‌ها به نماد مرگ تبدیل شده. ما اگر واقعا نگران آینده این سرزمین هستیم، باید بدانیم که بازسازی خرابه‌های میناب، فقط ساختن دوباره مدرسه نیست، که التیام بخشیدن به روح‌های زخمی آن کودکانی است که هر روز، در سکوت، از درون می‌میرند.

چرا مرگ بعضی بچه‌ها ارزش خبری بیشتری دارد؟

شاید تلخ‌ ترین بخش این ماجرا، واکنش دنیا به آن باشد. اگر چنین اتفاقی در یک کشور اروپایی می‌افتاد، تا هفته‌ها صفحه اول همه روزنامه‌های جهان بود. رهبران کشورها پیام تسلیت می‌فرستادند، پرچم‌ها نیمه افراشته می‌شد و همه جا صحبت از جنایت علیه بشریت بود. امادر مورد میناب، چه خبر شد؟ چند خبر کوتاه و گم شده در میان انبوه اخبار جنگ و سیاست. چرا؟ جامعه‌شناسان در این مواقع دم از نابرابری در سوگواری می‌زنند یعنی جان آدم‌ها در نقاط مختلف دنیا ارزش یکسانی ندارد. یک کودک در غزه، یمن، افغانستان یا ایران، در مقایسه با یک کودک اروپایی، برای خبرگزاری‌های جهانی ارزان‌تر تمام می‌شود. رسانه‌های بزرگ دنیا به ما آموخته‌اند در این بازی رسانه‌ای، کودکان مناطق محروم و حاشیه‌ای، همیشه قربانی فراموشی می‌شوند و این یک بی‌عدالتی بزرگ است. این نابرابری، خودش نوعی خشونت است؛ خشونتی که با بی‌توجهی به مرگ، تکمیل می‌شود. ما باید از خودمان بپرسیم: اگر قرار است برای کشته شدن یک کودک گریه کنیم، چرا فقط برای برخی گریه می‌کنیم؟ مگر درد مادری که کودکش را از دست داده، در میناب با پاریس فرق دارد؟

آینده‌ای از دل خاکستر

و اما حرف آخر. ۱۵۰ دختر مینابی دیگر هرگز به آغوش مادرانشان برنخواهند گشت. اما ما می‌توانیم کاری کنیم که خونشان پایمال نشود. اولین قدم این است که فریاد بزنیم. باید از رسانه‌ها بخواهیم که این جنایت را پوشش دهند. باید از نهادهای بین‌المللی بخواهیم که این حادثه را نه به چشم یک تلفات جانبی در یک جنگ، که به چشم یک جنایت جنگی نگاه کنند. مدرسه جای امنی است و بمباران مدرسه، خط قرمز همه انسان‌هاست.

دومین قدم کمک به بازماندگان است. این کودکان به کمک نیاز دارند، به عشق و درمان نیاز دارند. اگر می‌توانیم، باید به نهادهایی کمک کنیم که برای درمان روحی این کودکان تلاش می‌کنند. سومین قدم، که شاید مهم‌تر از همه باشد، این است که نگذاریم این واقعه به فراموشی سپرده شود. باید نام میناب را زنده نگه داریم. باید به فرزندانمان بگوییم که روزی در این سرزمین، در یک مدرسه، بر سر ۱۵۰ دختر بچه چه آمد. باید یادشان بیاوریم که بی‌تفاوتی نسبت به مرگ یک کودک در هر جای دنیا خیانت به تمام انسانیت است. میناب نماد کودکانی است که در حاشیه، در سکوت، و در بی‌توجهی، قربانی خشونت و سیاست شدند. باشد که از خاکستر این فاجعه، آگاهی‌ای برخیزد که دیگر هیچ کودکی در هیچ مدرسه‌ای در هیچ نقطه‌ای از جهان، هدف هیچ بمبی قرار نگیرد.

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

برای سوخت‌گیری پول نقد همراه داشته باشید