20

تیر

1405


اجتماعی

10 اردیبهشت 1404 12:20 0 کامنت

رنج‌های ساختاری، پاسخ‌های فردی

برای درک بهتر این موضوع، کافی‌ست به برخی نمونه‌های روزمره نگاه کنیم: کارگری که با دستمزد پایین، امنیت شغلیِ ناچیز و ساعت‌های کاری طاقت‌فرسا زندگی می‌کند، پس از مدتی دچار اضطراب و بی‌خوابی می‌شود. اما به‌جای آن‌که شرایط کاری او مورد نقد و اصلاح قرار گیرد، روانشناس به او تمرین‌های مدیتیشن یا تکنیک‌های مدیریت استرس توصیه می‌کند. زنی که در بستر یک نظام پدرسالار، بارِ روانی و فیزیکی خانواده را به‌تنهایی به دوش می‌کشد، با علائم فرسودگی روانی روبه‌رو می‌شود. پاسخ روان‌شناختی رایج چه خواهد بود؟ یادگیری تاب ‌آوری و خودمراقبتی. نوجوانی که در جامعه‌ای پر از سرکوب، بی‌عدالتی و آینده‌ی مبهم زندگی می‌کند، دچار بی‌انگیزگی و ناامیدی می‌شود. پاسخ بالینی چیست؟ برچسب افسردگی و دارودرمانی. در هر سه مورد، آنچه نادیده گرفته می‌شود، زمینه‌ی اجتماعی، اقتصادی و جمعی رنج است. در عوض، مسئولیت کامل درد به دوش فرد انداخته می‌شود. او باید با خودش کار کند، تغییر کند و انطباق یابد، حتی اگر شرایط بیرونی تغییری نکند.

روانشناسی به‌مثابه ابزار سازگاری

در این چهارچوب روانشناسی از یک علم انسانی و انتقادی، به ابزاری برای «سازگار کردن» افراد با وضعیت تبدیل می‌شود. چنین رویکردی به روانشناسی‌ ناخواسته یا آگاهانه، در خدمت بازتولید شرایط قرار می‌گیرد، چون به‌جای آن‌که افراد را نسبت به زمینه‌های ساختاری رنج آگاه کند، آن‌ها را وادار می‌کند بار آن رنج را شخصا به دوش بکشند و برای آن راه‌حل‌های فردی بیابند. این مسئله به‌ویژه در جوامع خاورمیانه، که با بحران‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی پیچیده‌ای مواجه است، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. وقتی اکثر مردم زیر فشارهای معیشتی، جنگ و تلاش برای بقا زندگی می‌کنند، نمی‌توان رنج آن‌ها را فقط به ضعف‌های شخصیتی یا کمبود مهارت‌های روانی تقلیل داد. روانشناسی‌ای که به این عوامل بی‌توجه بماند، نه‌تنها کمکی به درمان رنج نمی ‌کند بلکه با منحرف کردن توجه از علل واقعی آن، نوعی انکار جمعی و ناعادلانه را تقویت می‌کند.

راهکار جایگزین

رویکرد انتقادی در روانشناسی، که در سنت‌هایی مانند روانکاوی انتقادی، روانشناسی اجتماعی یا دیدگاه‌های پست‌مدرن قابل پیگیری‌ست، پیشنهاد می‌کند که رنج انسان باید در بستر کلان‌تری تحلیل شود. در این نگاه، روانشناس صرفاً یک درمانگر نیست؛ بلکه می‌تواند یک تحلیل‌گر اجتماعی و یک همراه انسانی باشد که به‌جای سازگار کردن بیمار با وضعیت ساختاری و معیشتی، او را در مسیر درک و تغییر آن یاری می‌دهد. به‌جای تجویز فوری دارو یا آموزش تکنیک، شاید گاهی لازم باشد به بیمار کمک کنیم بفهمد چرا رنج می‌برد، این رنج از کجا آمده، و چه ارتباطی با جهان پیرامونش دارد. در اینجا، روانشناسی به بستری برای آگاهی، حرکت و معنا دادن تبدیل می‌شود، نه صرفاً ابزاری برای رفع علائم.

فرهنگ انگیزشی و مثبت‌اندیشیِ اجباری

یکی از موتورهای مهم خصوصی‌سازی رنج، گسترش فرهنگ انگیزشی و مثبت‌اندیشی افراطی‌ست. این فرهنگ، که عمدتاً از دل کتاب‌های خودیاری، سخنرانی‌های انگیزشی و فضای مجازی بیرون آمده، به افراد القا می‌کند که همه‌چیز به ذهن و نگرش خودشان بستگی دارد. اگر موفق نیستی، حتماً کم‌تلاش بوده‌ای. اگر افسرده‌ای، یعنی به اندازه کافی مثبت فکر نمی‌کنی. اگر در رنجی، تقصیر خودت است چون ارتعاش درستی نداری. در این نگاه، نابرابری‌های ساختاری و بحران‌های اقتصادی عملاً ناپدید می‌شوند. چون همه چیز به ذهن فرد مربوط می‌شود و نتیجه‌ی آن چیزی نیست جز احساس گناه مضاعف برای کسی که از قبل در رنج بوده است. این فرهنگ، گرچه در ظاهر با نیت انگیزش و امیدواری وارد می‌شود، اما در عمل، نوعی سرزنش پنهان به همراه دارد. رنج‌کشیدن نه فقط دردناک است، بلکه تبدیل می‌شود به نشانه‌ای از ضعف، شکست، یا منفی‌نگری. اینجاست که فرد، به‌جای دریافت همدلی و حمایت، احساس شرم می‌کند از اینکه چرا هنوز خوب نشده است. فرهنگ مثبت‌اندیشی افراطی، با وعده‌هایی مثل «تو می‌تونی!» و «کائنات منتظر تغییر توست»، فرد را در مرکز تمام علل و نتایج قرار می‌دهد. اما این مرکزیت، نه قدرت‌مندساز است و نه رهایی‌بخش؛ بلکه نوعی بارِ روانی‌ست که فرد را از تحلیل واقعیت و امکان تغییر جمعی دور می‌کند.

بازگرداندن روانشناسی به بطن زندگی

خصوصی‌سازی رنج، فقط یک مسئله‌ی علمی یا حرفه‌ای نیست؛ یک مسئله‌ی عمیق انسانی، اجتماعی و حتی اخلاقی است. وقتی روانشناسی از زمینه‌های ساختاری و جمعیِ رنج غفلت می‌کند، ناخواسته به بازتولید بی‌عدالتی‌ها کمک می‌کند. چرا که بار همه‌ی دردها را بر دوش فرد می‌گذارد و به او القا می‌کند که راه نجات، فقط در اصلاح درونی خودش است، نه در تغییر جهان پیرامون. اما روانشناسی می‌تواند و باید چیزی فراتر باشد؛ بستری برای درک پیچیدگی انسان، نه فقط در درون خود، بلکه در پیوند با تاریخ، سیاست، اقتصاد، فرهنگ و روابط قدرت. روانشناسی می‌تواند زبانِ رهایی باشد؛ زبانی برای ایجاد گفت‌وگو میان تجربه‌های فردی و ساختارهای اجتماعی، و برای ساختن همدلی‌ای که صرفاً به توصیه‌های فردی محدود نمی‌شود.

احیای این نقش، مستلزم چند تغییر جدی‌ست: تجدیدنظر در نظام آموزشی روانشناسی که صرفاً به ابزارهای رفتاری و درمان‌های بالینی محدود شده است. بازنگری در جایگاه روانشناس که نه فقط درمانگر، بلکه تحلیل‌گر و کنشگر اجتماعی است و نهایتاً تغییری در افق دید عمومی جامعه نسبت به رنج که آن را نه به‌مثابه ناتوانی فرد، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای از گسست در نظم اجتماعی بفهمد. تا زمانی که رنج را صرفاً درون فرد جست‌وجو می‌کنیم، نه‌تنها از فهم عمیق آن بازمی‌مانیم، بلکه امکان همدلی، مقاومت جمعی و تغییر واقعی را نیز از خود دریغ می‌کنیم. تنها با بازگرداندن روانشناسی به بطن زندگی، می‌توانیم به‌جای انطباق با وضعیت، امیدی برای دگرگونی آن بسازیم. اگر روانشناسی بخواهد نقش اصیل و اخلاقی خود را بازیابد، باید بار دیگر به زندگی واقعی انسان‌ها، به رنج‌های اجتماعی و به ساختارهای نادیده گرفته‌شده بازگردد.

این بازگشت، مستلزم تجدیدنظر در نقش روانشناس، نوع آموزش روانشناسی، و انتظاراتی‌ست که از این علم داریم. تا زمانی که رنج را صرفاً درون فرد جست‌وجو می‌کنیم، نه‌تنها از فهم عمیق آن بازمی‌مانیم، بلکه امکان همدلی، مقاومت جمعی و تغییر واقعی را نیز از خود دریغ می‌کنیم.

دیدگاه ها (0)
img
خـبر فوری:

فرودگاه‌های هرمزگان تا اطلاع ثانوی تعطیل شد